بررسی ونقد وهابیت review on wahhabism

الاستعراض على الوهابیة

خدای را سپاس بگزار و عورتت را

در یکى از شبهاى جنگ صفین،عمرو بن عاص و عتبه بن ابى سفیان و ولید بن عقبه و مروان بن حکم و عبدالله بن عامر و ابن طلحه الطلحات خزاعى نزد معاویه گرد آمدند، عتبه گفت: امر ما با على بن ابى طالب عجیب است، همگى با او خونى هستیم. اما من جدم عتبه بن ربیعه و برادرم حنظله بدست على در جنگ بدر کشته شدند، و نیز على در کشتن عمویم، شیبه شرکت داشته است.


 

اما تو اى ولید، پدرت را على با زجر کشت، و اما تو اى پسر عامر پدرت را على برخاک افکند و عمویت را برهنه نمود، و اما تو اى پسر طلحه پدرت را در جنگ جمل کشت و برادرانت را یتیم نمود، و اما تو اى مروان چنانى که شاعر گوید:

 

و آنها را خلاصى بخشیدم در حالیکه جز گوشت گندیده مشرف به هلاک و یا مرده و کشته شده، چیزى نبودند.

 

معاویه گفت: تا اینجا اقرار بود، حال براى جبران این خسارتها و خونخواهى چه دارید؟ مروان گفت: تو در مقام جبران و خونخواهى چه پیشنهاد مى کنى؟

 

معاویه گفت: دلم مى خواهد او را با نیزه ها پاره پاره نمائید.

 

مروان گفت: اى معاویه بخدا سوگند که تو یاوه سرائى مى کنى، و یا ما را استهزا مى کنى و به گمانم ما بر تو گران آمده ایم.

 

عتبه بن ابى سفیان این اشعار را گفت:

 

معاویه پسر حرب به ما مى گوید: آیا براى خونخواهى، داوطلبى نیست، که با قدرت راه بر على ببندد و او را از پاى در آورد؟

 

پس من به او گفتم: آیا کار را به بازى گرفته اى، اى پسر هند، گوئى تو در میان ما، مردى غریب هستى؟ آیا ما را فریب مى دهى که گرفتار مار خطرناک دامنه صحرا شویم که اگر گزید، دیگر براى آن دوا و شفائى نیست.این کفتار چیست که در دامنه دشت به جنبش در آید و حال آنکه، شیرى مهیب به سوى اوحمله ور است. به ضعیفترین حیله ها ما با او روبرو شویم، در حالیکه روبرو شدن با او عجیب است. هر کس خواهان ملاقات او در میدان جنگ شد، مرگ نزدیک او قرارمى گیرد جز عمروبن عاص که عورت او نجاتش داد در حالیکه قلب او هراسان بود.

 

گوئى، هر گروهى که در میدان رزم با او روبرو شوند، دیگر دل ندارد.

 

مانند عمرو  اى پسر معاویه پسر حرب، این گمان من نیست، بزودى عیب و عارها او را فرا مى گیرد.

 

على او را به میدان نبرد دعوت کرد، و او هم شنید ولى از ترس، جوابى نداد. عمرو بن عاص، خشمناک شد و گفت: اگر ولید راست مى گوید خودش با على روبرو شود، یا در جائى قرار گیرد که صداى او را بشنود، و این اشعار را سرود.

 

ولید مرا بیاد دعوت على مى اندازد، در حالیکه درون او از بیمناکى و ترس پر است.

 

هر گاه قریش رزمندگیهاى على را بیاد آورد، دلشان از ترس بشدت مى پرد. و اما هنگام ملاقات با او کجایند معاویه پسر حرب و ولید؟.

 

معاویه، ولید را نکوهش کرد در روبرو شدن با شیرى که هر زمان صداى سهمگین او بلند شود، شیران از او به هراس افتند.

 

نیزه خود را آماده کرده بود، و بعد از اصابت نیزه او دیگر چه مى خواستم اینک تو اى پسر ابى معیط اگر چنین قصدى دارى؟

 

در حالیکه تو از یکه تازان بى نظیرى ولى سوگند یاد مى کنم، تو هم اگر صداى على را مى شنیدى دل خود را از دست مى دادى و رگ حیات تو متورم مى شد.

 

و اگر با او روبرو مى شدى، در مرگ گریبانها چاک مى شد و به صورتها، لطمه ها وارد مى گشت.

 

و در روایت سبط ابن جوزى چنین آمده:

 

سپس ولید رو به طرف عمرو بن عاص کرد و گفت: اگر کلام مرا تصدیق نمى کنید، از این شخص "عمرو" سوال کنید و مقصودش این بود که عمرو را رسوا سازد و نکوهش کند.

 

هشام بن محمد گوید: معنى این سخن اینست.

 

روزى از روزهاى جنگ صفین، على "ع" خارج شد و عمرو را در کنار سپاهیان دید، او را شناخت. و با نیزه بر او زد و او افتاد و عورتش آشکار شدو در همان ال به جانب على آمد و آن حضرت از او اعراض فرمود و سپس او را شناخت و گفت: اى پسر نابغه تو در تمام عمرت آزاده شده دبرت هستى: - این عمل از عمرو مکررسر زده بود.

 

نصر بن مزاحم، به اسناد خود از ابن عباس روایت کرده که:

 

عمرو بن عاص، روزى از روزهاى جنگ صفین، متعرض على شد به گمان اینکه مى تواند على را غافلگیر نموده و به آن حضرت ضربه اى وارد سازد. على "ع" به او حمله ور شد، همینکه نزدیک بود ضربه على به او برسد، خود را از اسب بزیر افکند و لباس خود را بالا زد، و پاى خود را "مانند سگ هنگام بول کردن" بلند نمود که عورتش نمایان شد، حضرت از او روى بر تافت، آنگاه بپا خاست در حالیکه خاک آلوده بود و با پاى پیاده فرار کرد وخود را به صفوف سپاهیان خود رسانید.

 

سپاهیان عراق به امیر المومنین عرض کردند که این مرد گریخت، حضرت فرمود: آیا او را شناختید؟ گفتند: نه.

 

حضرت فرمود: او عمرو بن عاص فود، باکشف عورت به من روى آورد و مرا یاد آور رحمیت شد "این تکه لفظ ابن کثیر است" و من روى از او بگرداندم هنگامى که "بعد از این رویداد" به جانب معاویه بر گشت، معاویه به او گفت: چه کردى؟ گفت: على با من روبرو شد و مرا به خاک افکند.

 

معاویه گفت: خداى را سپاسگزار باش و عورتت را، و بنا به ضبط لفظ ابن کثیر چنین آمده: خداى را شکر کن، و ما تحت خود را.

 

بخدا سوگند، من گمان دارم که اگر او را مى شناختى بر او حمله نمى بردى و در این باره معاویه این اشعار گفت: هان، پناه بخدا از گمراهیها عمرو، که مرا به خوددارى از روبرو شدن بل على در مبارزه، سرزنش مى کند.

 

عمرو، با على روبرو شد و با خوارى و رسوائى باز گشت.

 

او، اگر عورت خود را آشکار نکرده بود، با شیر مردى روبرو بود که هر جنگجوئى را خوار و ذلیل مى کند.

 

گوئى مرگ روبرو شوندگان، در میان دو کف اوست که چون باز شکارى حریف را درهم مى کوبد.

 

اگر مرگ دامنگیر عمرو نشد، اهل حجاز در رسوائیش آوازها خواندند.

 

عمرو پس از شنیدن این اشعار از معاویه خشمگین شد و گفت:

 

چقدر تو در این شکست من، على را بزرگ مى شمارى.

 

ابن ابى الحدید این تکه را چنین آورده: چقدر ابو تراب "على" را در این امر پر عظمت مى شمارى، آیا مگر من کسى نیستم که با پسر عم خود روبرو شدم و او مرا به خاک افکند: آیا تصور مى کنى که براى این حادثه از آسمان خود خواهد بارید؟!.

 

معاویه گفت: نه، ولى این حادثه خوارى بار مى آورد

 

روزی عمرو بن عاص از معاویه اجازه ملاقات خواست، و چون داخل شد، معاویه شروع کرد به خندیدن. عمرو گفت: یا امیر المومنین! شادیت دایم باد! به چه چیز خندیدى. گفت از حمله پسر ابى طالب یادم آمد، هنگامى که به تو حمله ور شد و تو خود را ایمن ساختى و برگشتى.

 

عمرو گفت: مرا شماتت مى کنى؟ عجیبتر از این، روزى است که على تو را به مبارزه طلبید، رنگت دگرگون شد و از سینه ات ناله برخاست، و گلوگاهت ورم کرد.

 

خدا قسم اگر با او مبارزه مى کردى ضربه دردناکى بر تو فرود مى آورد که خاندانت یتیم مى شدند و قدرتت از کفت مى رفت و سپس عمرو این اشعار را سرود:

 

اى معاویه! شماتت مکن سوار بیباکى را که ملاقات کرد با دلاورى که، دلیران در مقابل او تاب مقاومت ندارند.

 

اى معاویه اگر ابوالحسن "على" را مى دیدى به هنگامى که در میان سپاهیان خود رو مى آورد، وحشت آن، تو را گرفتار مى ساخت. و آنگاه یقین مى کردى که مرگ حق است و اگر با سرعت از چنگال او نگریزى تو را در بر مى گیرد.

 

همانا اگر با او روبرو مى شدى مرغ شبى را مانستى که مرغى شکارى در فضا به او حمله ور شود.

 

و هنگامى که على دشمن را در هم بکوبد، دیگر بقا و حیاتى براى آن گروه نیست، و هر کس با على روبرو شود، از زندگى مایوس است.

 

او تو را دعوت کرد، دعوتش را ناشنیده گرفتى و پا بفرار نهادى چه، جانتس بتنگى افتدا، و یقین کردى که نزدیکترین وعده گاه مرگ است.

 

با این حال مرا شماتت می کنی؛ اگر نیزهء او به من رسیده بود، مرا نابود می کرد ولی خدا نخواست.

 

علی شیر بچه است و پدر بچه شیرانست که دلاوران به سوى او رهبرى مى شوند اگر در این امر شکست خورد به سوى او برو وگرنه این سخنان تو بیهوده و زیاده است.

 

معاویه پس از شنیدن این اشعار به عمرو گفت: بس کن و آرام باش، اینهمه معارضه لازم نبود.

 

عمرو گفت: تو باعث شدى که این سخنان را بگویم.

 

ابن قتیبه در "عیون الاخبار" ج 1 ص 169 چنین آورده است:

 

روزى عمرو بن عاص، معاویه را خندان یافت، به او گفت: خدا همیشه تو را خندان و مسرور بدارد، بچه مى خندى؟ معاویه گفت: به هوشیارى تو روزى که با على روبرو شدى و خود را در خطر یافته فورا عورت خود را آشکار ساختى، بخدا قسم او از روى بزرگوارى بر تو منت گذاشت و اگر مى خواست تو را مى کشت.

 

عمرو گفت: قسم بخدا که من در جانب راست تو بودم، هنگامى که على تو را به مبارزه طلبید، چشمانت بر گشت و وریدت متورم شد و از تو چیزى سر زد که از ذکرش کراهت دارم پس به خود بخند و یا این ماجرا را ول کن.

 

 

 

 

بیهقى در "المحاسن والمساوى" ج 1 ص 38 چنین ذکر کرده است:

 

عمرو بن عاص، بر معاویه داخل شد و کسانى هم نزد او بودند، همینکه چشم معاویه به عمرو افتاد که بطرفش مى آید خنده اش گرفت، عمرو گفت:

 

خداوند همیشه تو را مسرور وخندان دارد، چیزى که موجب خنده باشد بنظر نمى رسد، معاویه گفت: بخاطرم آمد از روز صفین که با عراقیان در مبارزه بودى، على بن ابى طالب به تو حمله ور شد، همینکه نزدیک تو رسید خودت را از مرکب بزیر افکندى و عورت خود را آشکار ساختى، تو چگونه در آن حال خود را نباختى و این تدبیر "براى نجات" بنظرت آمد؟ بخدا قسم که با یک مرد هشامى بزرگوارى روبرو شد و اگر مى خواست تو را مى کشت.

 

عمرو گفت، اى معاویه! اگر جریان من تو را بخنده افکند پس بر خود هم بخند آرى، بخدا قسم، اگر کیفیتى که از من در نظر او ظاهر شد، از تو ظاهر شده بود هر آینه به وضع دردناکى به زندگیت خاتمه مى داد و خاندانت را یتیم مى کرد و مالت را بتاراج مى داد و قدرتت از دست رفته بود جز، آنکه تو، خود را به سبب مردانى که با یکدیگر متحد بودند، از آسیب او حفظ نمودى.

 

من خودم دیدم آن روزى که تو را به مبارزه و جنگ تن بتن دعوت کرد، چگونه چشمانت برگشت کف بر دهانت جمع شد و عرق بر چهره ات نشست و در اسافل اعضایت کارى صورت گرفت که از ذکرش اکراه دارم!

 

معاویه گفت: پس است! اینهمه نمى خواستم در این موضوع سخن بگوئى! واقدى چنین روایت کرده:

 

روزى معاویه به عمرو گفت: من هر وقت تو را مى بینم خنده ام مى گیرد!

 

عمرو گفت: خنده ات خنده ات به چه سبب است؟

 

معاویه گفت: بیادم مى آید روزى که ابو تراب در جنگ صفین بتو حمله کرد و از ترس نیزه او، خود را به زمین افکندى و عورت خود را نمایان ساختى!

 

عمرو گفت: من از وضع تو بیشتر خنده ام مى گیرد، روزى که على تو رابه مبازره طلبید، نفس در سینه ات حبس شد، زبانت از دهان بیرون آمد و آب دهانت خشک شد و لرزه به اندامت افتاد و کارى از تو سرزد که ذکر آن ناخوش آیند است!

 

معاویه گفت: این همه که تو میگوئى واقعیت ندارد، چگونه من چنین ترسان میشدم در صورتیکه قبیله عک و اشعر پیشاپیش من جانفدا بودند؟

 

عمرو گفت: تو خود دانى که جریان بیش از این بود که من گفتم و باو وجود اینکه قبیله عک و اشعر پیشاپیش تو مدافعه مى کردند اینها همه و بالاتر آن به تو دست داد.

 

معاویه گفت: مطالب مزاح وشوخى، ما را به طرف جد و صراحت کشانید، وانگهى ترس و فرار از على "ع" براى احدى ترس نیست!

 

نصر بن مزاحم در کتاب خود ص 229 گوید:

 

معاویه پیوسته عمرو را شماتت مى کرد و روز مقابله با على را یاد مى نمود و مى خندید و عمرو هم معذور بودن خودرا در مقابله با على پیش مى کشید، روزى باز معاویه او را شماتت کرد و گفت:

 

من ازروى انصاف سخن مى گویم: من با سعید بن قیس روبرو شدم و شما فرار کردید، تو اى عمرو! بسیار ترسو هستى! عمرو از این سخن خشمناک شد و گفت:

 

بخدا قسم اى معاویه، اگر تو در مقابل على قرار مى گرفتى، جرات در آمیختن على، با او روبرو شوى! و این اشعار را سرود:

 

توبه سوى سعید، پیش مى روى، ولى کسى که تو را به مبارزه دعوت مى کند وا مى گذارى.

 

آیا بهتر نبود که بسوى على مى رفتى، چه امکان داشت که خداوند از پشت سرت کمک کند.

 

او تو را به مبارزه دعوت کرد ولى پاسخ ندادى. اگر به مبارزه او مى رفتى، دچار خسران و بدبختى مى شدى.

 

هنگامى که تو را دعوت کرد، تو ناشنوا بودى.

 

آرزویت این بود که کاشک او از دعوت تو لب فرو بندد.

 

تا آخر ابیات که مشتمل بر توبیخ و نکوهش بسیارى از معاویه است.

 

مرو بن عاص، در این اشعار اشاره مى کند به آنچه که نصر بن مزاحم درس 14.. کتاب "صفین"، و جز او از مورخین ذکر کرده اند که، على بن ابطالب روز جنگ صفین، بین دو صف لشکر بپا ایستاد و معاویه را چند بار بنام صدا زد معاویه گفت: از على بپرسید چه مى خواهد؟

 

حضرت فرمودند: دوست دارم "معاویه برابر من ظاهر شود تا یک سخن با او بگویم. معاویه به میدان آمد و عمرو بن عاص همراهش بود، همینکه بهم نزدیک شدند آن حضرت به عمرو اعتنائى نفرمود و به معاویه گفت واى بر تو! اینان بر چه مبنائى مى جنگند؟ تو خود به میدان بپا با هم بمارزه کنیم هر یک از ما دیگرى را به قتل رسانید، غلبه با او باشد.

 

معاویه رو به عمرو کرد و گفت: نظر تو نسبت به این کار چیست؟ صلاح هست من با او مبارزه کنم؟

 

عمرو گفت، این مرد از روى انصاف با تو سخن گفت و تو اگر پیشنهاد او را نپذیرى، باعث بدنامى تو و نسل تو خواهد بود ومادام که یک عرب در روى زمین باشد، این خاطره فراموش نمى شود.

 

معاویه گفت: اى عمرو! مانند منى، نسبت به جانش فریب نمى خورد! سوگند بخدا، که پسران ابوطالب با کسى به مبارزه بر نخواست مگر آنکه زمین را از خون او سیراب نمود، پس از این سخن معاویه تا آخر صف سپاهیان خود عقب نشست و عمرو هم همراهیش مى کرد.

 

على "ع" روزى از روزهاى جنگ صفین از سپاه خود جدا شد، و به اتفاق مالک اشتر به آرامى قدم مى زد تا به نقطه مرتفعى برسند و بر آن قرار گیرند. على این اشعار را مى خواند:

 

انى على فسلوا یتحبروا              ثم ابرزوا الى اوغا و ادبروا

 

سیفى حسام و سناتى ازهر     مبا النبى الطیب المطهر

 

و حمزه اخیر و منا جعفر              له جناح فى الجنان اخضر

 

ذا اسد الله و فیه مفخر         هذا بهدا و ابن هند محجر

 

ترجمه:

 

من على هستم، بپرسید تا آگاه شوید و سپس به مبارزه ام بیائید و با پشت کنید. شمشیرم نابود کننده "ظالمین" است، و نیزه ام درخشان

 

از ماست پیامبر پاک پاکیزه، و از ماست حمزه نیکو منش و جعفر، که با دو بال سبز در بهشت جاودان است.

 

اینست شیر خدا همراه با فخر و مباهات.

 

و آنست پسر هند مردود و دور و پست و نامیمون.

 

در این هنگام، ناگاه بسر بن ارطاه در حالیکه خود را غرق در آهن و زره کرده بود به طورى که شناخته نمى شد، ظاهر گردید، ندا داد: اى ابو الحسن به جنگ بامن بر خیز! على "ع" رو به او کرد و آرام با کمال تانى از تپه فرود آمد همینکه نزدیک او شد با نیزه به او زد و او را بزمین افکند ولى زره اش مانع شد که نیز به بدنش برسد. در این حال بسر خواست "چون عمرو" کشف عورت کند تا از حمله على در امان بماند که على از او روى بر گرداند.

 

وقتیکه بسر به زمین افتاد، مالک اشتر اورا شناخت و به حضرت عرض کرد یا امیر المومنین این بسر بن ارطاه، همان دشمن خدا و تو است.

 

على فرمود: واگذارش که لعنت خدا بر او باد، آیا بعد از این کار زشتش متعرض او شوم؟ در این موقع، جوانى که پسر عموى بسر بود به على حمله کرد و گفت: آیا به بدى بسر را بزمین افکندى در حالیکه من پسر خوانده اویم:

 

آیا با کمال بدى مردى سالخورده را بزمین افکندى و حال آنکه یار و کمک کار او از او غایب و جدا بود.

 

ما همگى حامى بسر هستیم و به خونخواهیش قیام مى کنیم.

 

مالک اشتر به آن جوان حمله کرد و این اشعار بخواند:

 

اکل یوم رجل شیخ شاغره            و عوره تحت العجاج ظاهره

 

کبرزها طعنه کف وائره                     عمرو و بسر رمیا بالفافره

 

ترجمه: آیا هر روز مردى سالخورده، پاى خود را "چون سگ" بلند مى کند و عورت خود را درگیراگیر جنگ آشکار مى سازد!

 

عمرو بسر هر یک در پى دیگرى، عورت خود را آشکار مى کند و هر دو در نکبت و سختى افکنده شدند.

 

سپس مالک اشتر با نیزه خود به او زد و پشت او رادر هم شکست و بسر هم پس از اینکه بر اثر ضربه نیز على بزمین خورد، بپا خواست و بطرف یاران خود گریخت.

 

على "ع" بر او بانگ زد: اى بسر! معاویه سزاوارتر از تو بود به این امر! پس از بر گشتن بسر، معاویه به او گفت: نگاه کن! که این رسوائى بعد از عمرو بتو رسید.

 

و در این موضوع حارث بن نضر سهمى این اشعار را سرود:

 

آیا هر روز براى یکى از سواران خود ندبه مى کنید که در رزمگاه عورت او آشکار شده؟ و بدان حیله، از نیزه على در امان مانده و در خلوتگاه مورد خنده معاویه قرار مى گیرد دیروز عورت عمرو آشکار شد و سر خود را از شرمسارى پوشاند.

 

و بسر هم چون او عورت خود را آشکار ساخت.

 

به عمرو و بسر بن ارطاه بگوئید: که درست بنگرند، نکند دوباره با آن شیر مرد روبرو شوند، و ستایش نکنید مگر از حیاى آن مرد و عورت خود که جان شما را نگهداشتند.

 

اگر بیضه هاى شما آشکار نمى شد از سر نیزه هاى او نجات نمى یافتید و آن دو از آنچه پیش آمد شما را نهى مى کنند:

 

هر گاه با سپاه بزرگان روبرو شدید که در میانشان على "ع" بود به کنارى روید و از نیزه او را نگهدارید تجربه ها براى شما کافى است.

 

اگر باز هم شما مى خواهید وقاحت ببار بیاورید باز با او روبرو شوید و نتیجه همانست که دیده اید.

 

تاریخ به ما نشان مى دهد که عمرو بن عاص اولین کسى نیست که از ترس امیر المومنین متوسل به کشف عورت خود شده، بلکه این کار را از طلحه پسر ابى طلحه آموخته چه، در جنگ احد هنگامى که مورد حمله امیر المومنین واقع شد دید ناچار کشته خواهد شد لذا کشف عورت کرد و با آن حضرت روبرو شد.

 

این واقعه را حلبى، در سیره خود ج 2 ص 247 ذکر کرده و سپس گوید:

 

این امر براى سرور ما على - که خدا گرامیش دارد - دوبار در جنگ صفین رخ داد، یکى موقع حمله حضرت به بسر بن ارطاه و دیگر موقع حمله به عمرو بن عاص که چون دیدند ناچار کشته خواهند شد، عورت خود را نمایان ساختند و على "ع" روى از آنها بگرداند.
  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٢